ن : hana
ت : یک شنبه 24 فروردين 1393
ز : 15:16 |
+
میدونی؟یه اتاقی باشه گرمه گرم...روشنه روشن...تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید...
تو منو بغلم کنی که نترسم...که سردم نشه...که نلرزم...اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار.....پاهاتم دراز کردی...
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم... با پاهات محکم منو گرفتی... دو تا دستتمدورم حلقه کردی...
بهت می گم چشماتو می بندی؟میگی اره بعد چشماتو می بندی...
بهت می گم برام قصه می گی؟تو گوشم؟می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن...
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن...
می دونی؟می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دس چپمو...یه حرکت سریع...
یه ضربه عمیق...بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم...
تو چشماتو بستی ....نمیدونی من تیغ دو از جیبم در میارم...نمی بینی که سیع می برم...
نمی بینی خون فواره میزنه...رو سنگای سفید...
نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی...تو داری قصه می گی....
من شلوارک پامه ...دستمو می ذارم رو زانوم...خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا...قشنگه مسیر حرکتش...
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی ...تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم...
محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم...می بینی نامنظم نفس می کشم...تو دلت میگی اخی دوباره نفسش گرفت...
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سردتر میشم...می بینی دیگه نفس نمی کشم....
چشماتو باز می کنی می بینی من مردم......می دونی؟من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن...از تنهایی مردن...از خون دیدن...وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم....مردن وب بود ارومه اروم...گریه نکن دیگه...من که نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاااااااااا
بعدش و همون جوری وسط گریه هات بخندی...گریه نکن دیگه خب؟دلم میشکنه....دل روح نازکه...نشکونش خب؟
هناس
نظرات شما عزیزان: